سام نازنین ماسام نازنین ما، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

کودکانه

بارش سهمگین دکتر ها

 ماجرا از اونجا شروع شد که بعد از سرمستی ناشی از دیدن فرشته کوچولوم که دیروز بود,خیلی خسته و با یک سردرد خدا خیر بده به خواب رفتم.... تا ساعت ۴ صبح که طبق معمول با درد پاها بیدار شدم و یکم راه رفتم و دوباره سعی کردم بخوابم... حدود ساعت ۷ بود که بیدار شدم و خیلی عادی قندم رو چک کردم که ۱۱۰ بود و بالا بود ....چون قراره دوشنبه برم دکتر غدد دارم دوباره قندم رو یادداشت می کنم.. بعد تا صبحانه آماده بشه رفتم تختخواب رو مرتب کنم که چشمم افتاد به لکه های قرمزی که رو بالشم ریخته بود... بینیم رو چک کردم گفتم شاید از بینی ام خون اومده ولی چیزی نبود.بعد رفتم که دست و صورتم رو بشورم که یکدفعه چشمتون روز بد نبینه دیدم از گوش چپم تا زیر گردنم خون ریخ...
12 شهريور 1393

به بهانه بودن تو

برای زنی که سالها آرزوی داشتن فرزند و بارداری داشته,و دیدن عشق مادرانه زن همسایه به دختر کوچولو مثل یه آه بزرگ همیشه راه گلوش رو می بسته,یک اشارت حتی از احتمال داشتن تو میشه هم دنیا.میشه یه لبخند از ته دل که سالها حسرت بدلش مونده بوده....میشه هر رو ز شکر و ستایش... میشه زیباترین معجژه خدا...که امید رو بهزندگی زنگ زده من هدیه کرده....ممنون که هستی خدا.... ممنون که همیشه بودی..حتی لحظه ای تنهام نگذاشتی.. حتی تو اوج ناامیدی  و بد اخلاقی های من..... خیلی مهربونی.... تک تک این لحظه ها طمع معجزه زیبات,شادی رو به ما هدیه کرده.. قدرش رو می دونم..... آرزو می کنم از صمیم قلب آرزو می کنم همه دوستانم این لحظه ها رو تجربه کنند...می دونم که می کنند....
11 شهريور 1393

مامان گیج...

 واقعا چقدر می تونه یک نفر بی حواس باشه.... از دو هفته قبل منتظر ۳ شنبه باشه که می خواد بره دکتر... از ۳ روز قبلش حساب کنه و سوال هاشو بنویسه که چی می خواد بپرسه.. بعد شب که میشه از همسری بپرسه که اونم می خواد بیاد برای سه شنبه دکتر .. بعد همسر بهش بخنده که کجااااااایییییییییییی....... سه شنبه که امروز بود!!!!!!!!! بدینترتیب وقت ملاقات با دکتر رو از دست بده.. و تازه سر همسرش داد و بیداد کنه که چرا یادش رفته که وقت دکتر رو یاد آوری کنه.. و تازه بازم اصرار کنه که اشتباه میکنه همسر و امروز دوشنبه هست و همسر رو متهم  کنه که دارهاذیتش می کنه..... واقعا که... چه آدم هایی پیدا میشن ها....... خیلی خنگی آیدا
4 شهريور 1393

چهارشنبه تلخ

  جان مادر نگاهم که به قلب کوچکت افتاد همه چیز از یادم رفت.. همه درد ها و دلشوره ها  همه بد خوابی ها و حتی آزمایش نگران کننده... از ۳ شنبه با سر درد وحشتناکی از خواب بلند شدم.. سر گیجه و سر درد  و بد خوابی شب قبل و درد استخوان های پاها... به دکتر زنگ زدم گفت اگر بهتر نشدی بیا ببینمت... حدود عصر بود که سر درد آروم گرفت ولی جاش رو به اسپاسم های دردناک تو واژن داد.. باز به پهلو درز کشیدم و مرتب از خدا خواستم که حداقل درد پا هام رو آروم تر کنه.... واقعا خیلی روز بدی بود.. چهارشنبه کمی بهتر شدم. با مامان رفتیم امام زاده صالح که نذر هامو بدم .. بعد که بر گشتیم گرما هم مزید بر علت شد و دوباره همه درد ها افتاد بجونم... دیگه تا...
31 مرداد 1393

پایان سه ماهه اول

وای عزیزم بالاخره ۳ ماه اول رو با هم تمام کردیم..... خدای مهربونم رو شکر می کنم بخاطر این ۳ ماه زیبا ترین روز های زندگیم..... فعلا و خدا رو صد هزار مرتبه شکر حالمون خوبه.. چند روز پیش رفتم و برات کلی لباس های کوچولو کوچولو خریدم و خودم کلی ضعف کردم برات.... وای که چه حسی بود خرید کردن برای آرزوهام.... همسری هم اومد.. و دیگه نگفت زوده..ولی ه می گفت حالا دیگه بسه.. میدونم که فقط بخاطر من احتیاط میکنه.  کمی دلم درد میکنه و فکر کنم اگر ادامه دار بشه به دکترم زنگ بزنم..نمی دونم چه دردی طبیعیه و چه دردی علامتخطره..الان به نظرم همش علامت خطره.. راستیجواب زبانم هم اومد.من نمره ام رو گرفتمولی همسر کمی کم آورد و باید دوباره امتحان بده..هر چه ...
25 مرداد 1393

سونوی غربالگری هفته ۱۲

 راستش  اونقدر خسته ام که توان نوشتن ندارم. این پست رو بعدا با ذهن و جسم آزاد کامل می کنم فقط اومدم بگم..بقول همسر جان بچه ای که تو سه ماهگی ۷۰%پسر شده ,تو چهار ماهگی مردی  میشه واسه خودش..... خودم خیلی خوب نیستم ولی گل پسرم در سلامت کامل تو دلم که الان از درد داره می ترکه آروم خوابیده... زودی میام براتون تعریف می کنم.. ........... خب یکم حالم بهتره الان.... عرض کنم که  دیروز صبح  زود دم آزمایشگاه بودم...چون گفته بودند که خیلی معطلی داره منم برای خدم نون و پنیر و میوه برده بودم...انگار رفته بودم پیک نیک... کارهای اولیه که انجام شد خون و فشار و قد و وزن رو اندازه گرفتند و رفتیم برای سونو..... از ساعت ۸ تا ۱۲ م...
20 مرداد 1393

دردهای شبانه من

به جرات می تونم بگم که من یکی از خوش شانس ترین خانم های باردارم...... هر چند که دوست داشتم یه دوره بارداری رو با همه ححس هاش تجربه کنم...به هر حال نه حالت تهوع و نه حساسیت به بو ها و نه هوس کردن هیچ نوع مواد غذاییی...یک شانس بزرگ برای من و البته به نفع همسری هست.... برای فرشته نازنینم هم شانس بزرگیه تا هر آنچه لازم داره رو بتونم بهش برسونم...تنها مسله این روز های من خواب و درد استخوان شدییییییید هست که تو ملاقات با دکتر باید بپرسم ه چرا من شبها درد استخوان شدید دارم... حدس خودم مشکل کمرم هست که باعث  میشه پاهام در یک حالت خاص خواب بره و دردناک بشه ولی دکتر این نوید رو داده بود که حداقل تا سه ماه آخر مشکلی نخواهم داشت.بخصوص. اگر وزنم رو ...
19 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودکانه می باشد