به بهانه سالی که رفتی،...
این روزها.... از این روز ها نگویم بهتر است. روزگاری بود که مثل آهوی خوش نقش در کوچه باغ های زندگیم جست وخیز کنان و بی پروا می خرامیدم. روزگاری بود که هر روز با روح سرخوش درون آینه های پیچ در پیچ زندگیم شادمانه بازی می کردم و به چهره متفاوت خودم توی آینه های زندگیم چشم می دوختم. روزگاری دخترکی با شنل قرمز و یک سبد کلوچه های خوشمزه بودم که بدنبال خانه مادربزرگ پا در مسیر سرنوشت می نهاد. روزگاری زیبای خفته می شدم که با یک اشتباه زندگیم را به سوزن دوک نخ ریسی فروختم. روزگاری تبدیل به دختری شدم که پا در مسیری بی انتها برای یافتن خود نهادم. روزگاری دیگر در جستجوی گمشده ام سفر ها کردم. چند ماه قبل شاهز...



