بدون شرح
حالم خوب نیست.. یک هفته هست که حالت تهوع دارم..هیچ چیز توی دلم نمی مونه... هیچ چیز نمی تونم بخورم.. آب هم بزور می خورم...تا دیروز شکم روش داشتم... قلبم مثل قلب گنجشگ می زنه..نفسم مرتب بند میاد.... کمرم که درد جدیدی نیست... سینه هام درد می کنه... احساس می کنم یکی قلبم رو تو دستش گرفته و داره محکم فشار میده... سرم هم جواب نمیده و بر می گردونم..هیچ کس نفهمید چمه دکتر ها انداختند تقصیر سام... خیلی بدم از همه بدتر هم حال روحیمه...قط دلم می خواد هیچ کس نباشه... حوصله هیچ کسو ندارم... یعنی یکی طرفم میاد جیغم میره هوا.. با همه دعوا دارم دلم می خواد بزنم یکی رو..خیلی حالم بده...کمرم هم درد می کنه با این تهوع ها بدتر هم شده...مامانم هم داره میره...حالا بودهم مهمون داشت پیشم نبود که ولی باز هم بود انگار....واییی اتاقت رو هم کاغذ دیواریکردیم بویچسب امونم رو بریده.... و روز رفتم خونه مامان ولی تحمل نکردم با همه دعوا کردم برگشتم.... شبها دیگه اصلانمی خوابم تو طول روز هم شاید بسختی ۲ ساعت بشه بخوابم.. خیلی روز های بدی دارم... بازم شکر...شکر که تو هستی.. تو خوب باش همه اینهافدای یه تار موهات ...۳ شنبه میرم چکاپ کاش یه چاره پیدا کنه دکتر برای حداقل مشکل معده ام می ترسم ضعیف بشی و تو رشدت تاثیر بگذاره یا مایع آمینوتیک اطرافت کم بشه... اوضاعم حسابی بهم ریخته جان مادر
بعدا نوشت, خیلی این چند روزه روزای بدی بود واقعا.. دیشب مادر همسری اومد خانه ما, گمونم همسری دیگه قاطی کرده بود از دستم... کلی هم با هاش دعوا کردم که چرا گفته مامانش بیاد.... من حال پذیرایی ندارم با این شرایطم.... دروغ چرا کلی دعوا کردیم و آخر سر هم رفتم تو اتاق و درو محکم بستم....یعنی محکمااااااا.. حرسمو سر در خالی کردم.. در هم یکم ترک برداشت.. همسری هم طفلک قاطی کرده بود از دست من.. هی می رفت و می اومد ببینه من سالمم.... می ترسید من اینقدر عصبانیم چیزیم بشه.. بیشتر البته بخاطر سام می ترسید.. خلاصه تا مامانش بیاد من دو بار دستشویی رو آبیاری کرده بودم
خیلی بدم نه؟!!!! اصلا این روزا حال خودم رو نمی فهمم که.... هی رفت و اومد برام میوه پوست کند یواشکی گذاشت کنار تخت.. بعد چایی با نبات آورد.. بعد دیدم بوی غذا میاد فهمیدم داره غذا درست می کنه.... منم که حالم داغون بود.. همه جام درد می کرد.. قفسه سینه ام داشت منفجر می شد.. قلبم انگار جاش تنگ شده بود.. بوی چسب و رنگ و غذای همسری هم قاطی شده بود...خیلی بد بود همه چی....خلاصه ساعت ۱۲ شب بود که مامان همسری اومد خونمون... من اصلا از اتاق بیرون نیومدم... همسری اومد یکم برنج با شوید و ماست آورد تا چشمم به غذا افتاد روانه دستشویی شدم...خخخخ مامان همسری هم دنبالم...همسری می گفت بریم بیمارستان حداقل سرم بزنی .... مامانش اما نگذاشت...خدا خیرش بده....تمام دیشب حوله داغ کرد گذاشت روی کتفم و پشم.... اولش ناز کردم ولی دیگه اونقدر بد بودمکه حال نداشتم.. همسری رو هم که قیافه اش رو می دیدم می خواستم با مشت خدمت کنم بهش.. اون طفلک اصلا نیومد دور و برم... هر یکی دو ساعت یکبار یکم نبات داغ با لیمو داد بهم...حدودا ۴ ۵ صبح بود که درام آروم گرفت.. هم تپش قلبم و هم درد کمر و قفسه سینه ام.... و تونستم بخوابم.. بیدار هم که شدم باز برام کمپرس آب داغ گذاشت.. فعلا بدن دردم آروم شده .و تونستم یه لقمه هم نون و پنیر بخورم.. انسولینم رو هم خودم فعلا قطع کردم.. خودم فکر می کنم تهوع و مشکل مزاجیم مال اونه.. اگر ببینم بهتر میشم به دکتر میگم.. از اول هفته پیش دکتر دوز انسولین رو بالاتر برده بود و نوعش رو هم تغییر داده بود... حسم میگه انسولین بهم نمیسازه....با گلوکوومتر قندم رو چک می کنم بالای ۱۰۰ نرفته فعلا تا اینطور باشه انسولین نمی زنم.. ببینم معده ام بهتر میشه یا نه... از طرفی این هفته هوا خیلی بد بود و از هشدار هم گذشته بود.. ما هم خیلی این هفته سمت مرکز شهر کار داشتیم.. ممکنه مال آلودگی هوا هم باشه... فعلا که امونم رو بریده.. مامان همسری میگه که برم کرج پیششون اونجا هوا بهتره.. یکم همسری رو نبینم بهتره این هفته مرتب دعوا های ناجور کردیم..
درد کمرم و سینه آرومشده یکم بهترم. حداقل نفسم درد نداره... فعلا یکم اوضاع بهتر شده و فقط تهوع دارم و بی اعصابم... خودم از این حالم بدم میاد ولی اصلا دست خودم نیست یه آن صدام میره بالا همون لحظه هم میزنم زیر گریه....بعد هم پشیمون میشم... باز آروم میشم و باز دوبارههههههه... مثل هوای بهاره الان حال روحیم..خدا کنه یکم بهتر بشم.. وگرنه هم خودم خل میشم هم دور و بری هام رو خل می کنم


بدون شرح
مامان آیدا