سام نازنین ماسام نازنین ما، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

کودکانه

بدون شرح

1393/8/25 23:00
نویسنده : مامان آیدا
650 بازدید
اشتراک گذاری

حالم خوب نیست.. یک هفته هست که حالت تهوع دارم..هیچ چیز توی دلم نمی مونه... هیچ چیز نمی تونم بخورم.. آب هم بزور می خورم...تا دیروز شکم روش داشتم... قلبم مثل قلب گنجشگ می زنه..نفسم مرتب بند میاد.... کمرم که درد جدیدی نیست... سینه هام درد می کنه... احساس می کنم یکی قلبم رو تو دستش گرفته و داره محکم فشار میده... سرم هم جواب نمیده و بر می گردونم..هیچ کس نفهمید چمه دکتر ها انداختند تقصیر سام... خیلی بدم از همه بدتر هم حال روحیمه...قط دلم می خواد هیچ کس نباشه... حوصله هیچ کسو ندارم... یعنی یکی طرفم میاد جیغم میره هوا.. با همه دعوا دارم دلم می خواد بزنم یکی رو..خیلی حالم بده...کمرم هم درد می کنه با این تهوع ها بدتر هم شده...مامانم هم داره میره...حالا بودهم مهمون داشت پیشم نبود که ولی باز هم بود انگار....واییی اتاقت رو هم کاغذ دیواریکردیم بویچسب امونم رو بریده.... و روز رفتم خونه مامان ولی تحمل نکردم با همه دعوا کردم برگشتم.... شبها دیگه اصلانمی خوابم تو طول روز هم شاید بسختی ۲ ساعت بشه بخوابم.. خیلی روز های بدی دارم... بازم شکر...شکر که تو هستی.. تو خوب باش همه اینهافدای یه تار موهات ...۳ شنبه میرم چکاپ کاش یه چاره پیدا کنه دکتر برای حداقل مشکل معده ام می ترسم ضعیف بشی و تو رشدت تاثیر بگذاره یا مایع آمینوتیک اطرافت کم بشه... اوضاعم حسابی بهم ریخته جان مادر

 

بعدا نوشت, خیلی این چند روزه روزای بدی بود واقعا.. دیشب مادر همسری اومد خانه ما, گمونم همسری دیگه قاطی کرده بود از دستم... کلی هم با هاش دعوا کردم که چرا گفته مامانش بیاد.... من حال پذیرایی ندارم با این شرایطم.... دروغ چرا کلی دعوا کردیم و آخر سر هم رفتم تو اتاق و درو محکم بستم....یعنی محکمااااااا.. حرسمو سر در خالی کردم.. در هم یکم ترک برداشت.. همسری هم طفلک قاطی کرده بود از دست من.. هی می رفت و می اومد ببینه من سالمم.... می ترسید من اینقدر عصبانیم چیزیم بشه.. بیشتر البته بخاطر سام می ترسید.. خلاصه تا مامانش بیاد من دو بار دستشویی رو آبیاری کرده بودمخجالت خیلی بدم نه؟!!!! اصلا این روزا حال خودم رو نمی فهمم که.... هی رفت و اومد برام میوه پوست کند یواشکی گذاشت کنار تخت.. بعد چایی با نبات آورد.. بعد  دیدم بوی غذا میاد فهمیدم داره غذا درست می کنه.... منم که حالم داغون بود.. همه جام درد می کرد.. قفسه سینه ام داشت منفجر می شد.. قلبم انگار جاش تنگ شده بود.. بوی چسب و رنگ و غذای همسری هم قاطی شده بود...خیلی بد بود همه چی....خلاصه ساعت ۱۲ شب بود که مامان همسری اومد خونمون... من اصلا از اتاق بیرون نیومدم... همسری اومد  یکم برنج با شوید و ماست آورد تا چشمم به غذا افتاد روانه دستشویی شدم...خخخخ مامان همسری هم دنبالم...همسری می گفت بریم بیمارستان حداقل سرم بزنی .... مامانش اما نگذاشت...خدا خیرش بده....تمام دیشب حوله داغ کرد گذاشت روی کتفم و پشم.... اولش ناز کردم ولی دیگه اونقدر بد بودمکه حال نداشتم.. همسری رو هم  که قیافه اش رو می دیدم می خواستم با مشت  خدمت کنم بهش.. اون طفلک اصلا  نیومد دور و برم... هر  یکی دو ساعت یکبار  یکم  نبات داغ با لیمو داد بهم...حدودا ۴ ۵ صبح بود که درام آروم گرفت.. هم تپش قلبم و هم درد کمر و قفسه سینه ام.... و تونستم بخوابم.. بیدار هم که شدم باز برام کمپرس آب داغ گذاشت.. فعلا بدن دردم آروم شده .و تونستم یه لقمه هم نون و پنیر بخورم.. انسولینم رو هم خودم فعلا قطع کردم.. خودم فکر می کنم تهوع و  مشکل مزاجیم مال  اونه.. اگر ببینم بهتر میشم به دکتر میگم.. از اول هفته پیش دکتر دوز انسولین رو بالاتر برده بود و نوعش رو هم تغییر داده بود... حسم میگه انسولین بهم نمیسازه....با گلوکوومتر قندم رو چک می کنم بالای ۱۰۰ نرفته فعلا تا اینطور باشه انسولین نمی زنم.. ببینم معده ام بهتر میشه یا نه... از طرفی این هفته هوا خیلی بد بود و از هشدار هم گذشته بود.. ما هم خیلی این هفته سمت مرکز شهر کار داشتیم.. ممکنه مال آلودگی هوا هم باشه... فعلا که امونم رو بریده.. مامان همسری میگه که برم کرج پیششون اونجا هوا بهتره.. یکم همسری رو نبینم بهتره این هفته مرتب دعوا های ناجور کردیم..گریه درد کمرم و سینه آرومشده یکم بهترم. حداقل نفسم درد نداره... فعلا یکم اوضاع بهتر شده و فقط تهوع دارم و بی اعصابم... خودم از این حالم بدم میاد ولی اصلا دست خودم نیست یه آن صدام میره بالا همون لحظه هم میزنم زیر گریه....بعد هم پشیمون میشم... باز آروم میشم و باز دوبارههههههه... مثل هوای بهاره الان حال روحیم..خدا کنه یکم بهتر بشم.. وگرنه هم خودم خل میشم هم دور و بری هام رو خل می کنم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (13)

سودابه
26 آبان 93 2:17
آيدا جونم الهى عزيزم نميدونم چى بگم والا حالا بى خوابى که ميگم از کمرته . عصبى هم شدى واسه اينه که نميتونى بخوابى ولى بيرون روى ديگه چرا ايشالا که خيره و با خبرهاى خوب ميايى نگرانتم حتما زود از خودت خبر بده جاى مامانتم از الان خالى نباشه عزيزم ايشالا زود برميگرده پيشت
مامان آیدا
پاسخ
دردا همه با هم میان میدونی
مامان فرخنده
26 آبان 93 8:13
اي بابا چرا همه چي بهم ريخته عصبي شدنت كه حتما بخاطر بيخوابي هستش چون آدم خواب كافي نداشته باشه دوست داره با همه بجنگه من كه اين طوري هستم ولي براي چي حالت هي بهم ميخوره اين همه تحمل كردي يه چند صباحي تحمل كن به اميد خدا سام صحيح و سالم مياد بغلت واين سختيها يادتت ميره اميدوارم مامانت زود زود برگرده پيشت وتو ديگه غصه نخوري
مامان آیدا
پاسخ
مرسی فرخنده جون.. انشاالله
مامان رهام
26 آبان 93 8:26
عزیز دلم این احوالاتت شبیه ویار آیدا !!! ولی تو 6 ماهگی و ویار من تو ماه 2 و 3 تقریبا اینطوری بودم حالت تهوع، تنگی نفس، آشفتگی ، تهوع به خاطر بوی عطر یا هر بوی دیگه ای ایشلا که زودتر بر طرف می شه عزیزم جای مامانت هم خالی نباشه، ایشالا که زودتر بر می گردن فردا 3 شنبه است و دیدارت با سام عزیز تازه می شه و این باعث می شه همه این سختیارو فراموش کنی راستی تا اونجا که می دونم برای تهوع یه قرصی می دن که روزی 3 تا بخوری و خیلی موثره و هیچ ضرری برای نی نی نداره، نگران نباش عزیزم مراقب خودت و سام نازنینم باش
مامان آیدا
پاسخ
به من فقط هی سرم زدن مسخره ها... هنوز معده درد دارم.. اصلا هیچی نمی تونم بخورم.. حتی گرسنه ام ولی تا می خورم پشیمونم می کنه معده ام. نه ویار نیست مژگان مطمئنم.. البته دکتر میگه مال بارداریته ولی من تقریبا مطمئنم ربطی نداره.. ممکنه تاثیر داشته باشه ولی از اون نیست.. ممکنه از انسولین باشه.. دکتر یکم کم کرد دوز دارو رو......از دیشب که دیگه خیلی حالم بد بود مامان همسری مرتب حوله داغ کرد گذاشت روی پشتم,روی کتفم و ستون فقراتم از پشت,باورم نمیشه ولی خیلی بهترم. درد کمرم و قفسه سینهام و تا حدودی تپش قلبم کم شده.. یکمی هم بهتر خوابیدم دیشب....الانم هی مرتب کمپرس آب داغ می گذارم روی شانه هام و کتفم.. حداقل دردام آروم شده... ولی هنوز تهوع دارم خیلی زیاد..مامان همسری مه میگه از آلودگی هوا می تونه باشه,از انسولین هم ممکنه باشه.. من این هفته خیلی رفتم سمت جنوب شهر و بهار و امیر اکرم و اینجور جاها.. خلاصه یه لیمو داده دستم هی بو می کنم و ...خخخ یکم بهترم..شاید برم کرج.. نمی دونم اعصاب مادر شوهر ندارم ولی باز هوای اونجا بهتره برم باغشون یکم نفس بکشم
marzi
26 آبان 93 10:07
آیدا یعنی چی شده؟ حالت تهوع اونم حالا!! نکنه به انسولین حساسیت داری؟! ایشاالله مشکل خاصی نباشه و این مدت باقی مونده هم به خوبی تموم بشه. منم حالت تهوع دارم.
مامان آیدا
پاسخ
منم فکر می کنم انسولینه.. دکتر دوزش رو کم کرد پریروز ولی میدونی از هفته پیش که رفته بودم دوز دارو رو برده بود بالا و نوع انسولینم رو تغییر داده بود.. منم فکر میکنم از اونه..
niloofar
26 آبان 93 10:08
عزیزم انشااله ه چیز مهمی نیست. همیشه همینه. یه مشکلی که پیش بیاد همه چی با هم هوار میشه رو سر آدم. ولی تو که تا اینجا رو اومدی و این همه سختی رو تحمل کردی روزهای باقیمونده رو هم به سلامتی میگذرونی ایشالا. شک نکن. اگه دیدی خیلی بی تابی قرآن بخون. لااقل از نظر روحی آروم میشی. یه کم دیگه تحمل کن آیدایی. دیگه چیزی نمونده
مامان آیدا
پاسخ
آره واقعا همیشه همه دردا با هم میاد
فافا
26 آبان 93 10:26
آیدا جونم الهی بمیرم نبینم نا خوش باشی . عزیزم فک کن ببین مسموم نشدی خدایی نکرده . چون الان برای ویار و تهوع دیره . بعدهم برای آرامشت صلوات بفرست و ذکر بگو هم برای خودت خوبه هم گل پسری.
مامان آیدا
پاسخ
خدا نکنه عزیزم...چی بگم فافا جون خودم هم موندم
مامان آیسو وآیسا
26 آبان 93 12:54
آیدا جونم بهتره تو این دوران کمی به خودت استراحت بدی وآرامش داشته باشی'''خوب میدونم که حساسترین حال روحی رو داری چون فراز وفرود هورمونهای دوران حاملگی کاملا روی اعصاب ادم تاثیر میزاره وخانومها زود رنج وحساس میشن!!بهتره کلاسهای بارداری یوگای بارداری و''شرکت کنی تا هم خودت راحت باشی هم نی نی تپلو
مامان آیدا
پاسخ
سعی می کنم مامانی... ممنون ازت
مهتاب
26 آبان 93 17:53
وای ایدا جون این همه به خودت فشار نیار سعی کن اروم باشی میدونم خیلی سخته ولی به خاطر سام عزیز سعی کن ارامش داشته باشی تا اونم توی ارامش رشد کنه.... فکر کرج بد نیست یکم هم حال و هوات عوض میشه انشالله که زودی همه چی خوب بشه و زود این سه ماه هم برات بگذره
مامان آیدا
پاسخ
مهتاب جون اصلا به اراده خودم نبودم این هفته...چی بگم.. مادر شوهر رو کجای دلم بگذارم آخه.. بعدشم برم اونجا بالاخره پدر شوهرم هم هست نمیشه که راحت بود یعنی من کلا مدلم با بزرگترا خیلی راحت نیست... درز کشیدن و پادراز کردن ولو شدن نداریم اونوقت.. ولی حالا شایدم رفتم ..خونه مامان خودم هم خیلی راحت نبودم این چند روز چه برسه خونه مادر شوهر
سلام
26 آبان 93 18:42
سلام مامان خانم . عزیزم مامان شدن الکی که نیست انشاالله این روزای سخت هم تموم میشه صبور باش مامانی کلن عزیزم دور اعصاب خط بگیر تا فقطی گل پسرت 40 روزش بشه اعصاب نداری که نداری پس به بی اعصابیت بخند [شوخی
مامان آیدا
پاسخ
سلام عزیزم والا خدا منو یکم لوسم کرده.. اینقدر این ۶ ماه گذشته برای من خوب و خوش گذشته بود که یک دفعه این همه چیز با هم شوکه ام کرد خیلی لوس و ناز نازی نیستما.. ولی واقعا این هفته اصلا کنترلم دست خودم نیست..هنوزم نیست حالا یکم بهتر شدم البته..
مامان رهام
27 آبان 93 8:43
آیدا جونم از درد سینه ات معلومه که هورمونات حسابی بهم ریختن و بهم ریختگی اعصابت هم به همین خاطره، پس عذاب وجدان نگیر، همه سختی ها که قرار نیست مال مامان بیچاره باشه، بابایی هم باید اینجوری مستفیض شه دیگه به مرور بدنت به تعادل می رسه ایشالا کرج هم بد نیست بری آیدا،نمی شه اونجا یه اتاق در اختیارت باشه که راحت باشی خب اونها هم درک می کنن وو انتظار ندارن کنارشون بشینی در ضمن به ماساژها مادر شوهر فکر کن که بهترت کرده هوا واقعا آلوده است آیدا، خیلی مراقب خودت باش عزیزم
مامان آیدا
پاسخ
آره واقعا علی حسابی داره مستفیض میشه ...مژگان جون اون بنده خدا ها که انتظار ندارن اصلا من مشکل دارم..سختمه... کلا من خودم همیشه سختگیرترین بودم الانم سخته حالا ولی دارم میرم تا آخر هفته اونجام بعد ببینمچی میشه رهام گلی رو ببوس
فافا
27 آبان 93 10:58
الهی بمیرم آیدا جونم. توروخدا آرامشت رو حفظ کن پسملی هم عصبی میشه ها. یه کم ذکر بگو تاخدا کمکت کنه حتما دکتر هم برو . دم برای همسریت سوخت .بیچاره !البته به تو هم حق مسلم میدم که ناراحت بشی. آدم وقتی مریضه مهمون اومدن میشه دردسر تازه.
مامان آیدا
پاسخ
خدا نکنه فافا جون یکم بهترم... بخصوص که دکتر هم رفتم یکم فعلا اعصابم آرومه.. از شما چه پنهون منم دلم برای همسریم سوخت ولی اصلا دست خودم نبودباور کن
مهتاب
27 آبان 93 12:31
خخخخخ ایدا دقیقا کپی خودمی ... نه جلو مامان بابا و هیچ کس به جز همسری پا دراز کردن هم ندارم واسه هم نه ماه توی خونه خودم موندم و استراحت کردم و هرچی مامانم التماس کرد خونه اش نرفتم واقعا درکت میکنم خیلی سخته چه برسه بخوای بری پیش مادر شوهر... این شکلی میشی بیشتر
مامان آیدا
پاسخ
آره منم خیلی سختمه واقعا ولی حالا چند روزی میرم راستش حالم خیلی بهتره ازوقتی مامان همسری اومد پیشم.. بعلاوه اینکه هوا هم خیلی بده برم فرار کنم از تهران
ادی
30 آبان 93 1:22
اروم باش مامانه مهربون.... دیگه افتادی تو سراشیبی.به قول قدیمی ها پرش رفته کمش مونده....
مامان آیدا
پاسخ
تازه معده من یادش افتاده تو بارداری باید ادا در بیاره.... ولی هنوز مونننننندددددههههه
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودکانه می باشد