سام نازنین ماسام نازنین ما، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

کودکانه

در بهترین شرایط

1392/9/30 8:31
نویسنده : مامان آیدا
521 بازدید
اشتراک گذاری

پست قبلی  کاملا  متعلق به یک شخصیت مالیخولیایی که در لحظه دچار جنون آنی شده می باشد.پاکش نکردم که یادم باشه و یادت باشه مامانت وقتی قاطی میکنه چه ریختی میشههههه.حواست باشه کاری نکنی قاطی شه. خیلی غصه دارم. همه هوورمونهای بدنم بهم ریخته.در مورد خودم دارم به کشفیات جدید میرسم.مثلا یه قابلیت جدید در خودم کشف کردم.میتونم در یک آن هم بخندم و هم گریه کنم. گمونم اثرات این دارو ها بوده. واقعیت اینه که به محض دیدن بتا اصلا دیگه دست خودم نبود.البته خدا جون اصلا پشیمون نیستم از احساساتی که داشتم. همشون ناب همون لحظه بود.در لحظه دلم برای خودم سوخت.در لحظه حتی دیگه به داشتن یا نداشتن  فرشته نازنینم فکر نکردم.در لحظه فقط خودم بودم و خود خود خدا.قبلا هم اینو تجربه کرده بودم.ایندفعه ولی شاکی تر بودم خدا جونم.دفعه قبل فقط دلم شکسته بود ایندفعه دل که تو سایه روشن  ترکهای عمیق جسمی بلاتکلیف مونده,بشکنه یا ترکهای جسمم رو  مداوا کنه. ولی از این امتحانت هم سربلند بیرون میام.غر غرام هم برای تحمل راههه به دل که  میدونم نمی گیری ولی , نگیر. میدونی آخه دیدم معجزه هاتو.کاش میشد بازم نشوننم بدی.اینجا می نویسم که بعدها عزیزکم هم بخونه و ازش درس بگیره...

امروز اتفاق های بامزه ای هم افتاد.

وقتی رفتم جواب آزمایش رو بگیرم تا حدودی کلافه بودم که بدونم نتیجه چیه و آیا بتام تغییری کزده؟!!! دختر جوونی که پشت باجه بود گفت که چند لحظه باید صبر کنی چون هنوز جواب آماده نیست.منم که دل تو دلم نبود  تو سالن شروع کردم به قدم زدن.اون خانمه هم داشت زیر چشمی منو نگاه میکرد.بعد که اسممو صدا زد همونطوری که برگه رو می داد بهم با صدای بلند و خندون گفت.مبارکه عزیزم مادر شدیییییینیشخند تا اینو گفت من اخمام رفت تو هم .کاغذو ازش گرفتم و با ناراحتی دنبال عدد بتا گشتم.خیلی  ناراحت شده بودم.اون دختره هم ول نمیکرد و ادامه داد که مژدگانی بده و شیرینی یادت نره و...... منم که کلا این چند وقته غده اشکم به اندازه تموم زندگیم کار کرده شروع کردم به گریه کردننننن.... حالا تصور کنین قیافه خانمهههه رووو.یدفعه ورق برگشت. به من نگاه کرد دوباره با همون تن صدا تو سالن گفت:ااااااا آخیییییی نمی خواستیششششش.نکنه شوهرت نمی خواستهههه. بچه اولته؟!!!   حالا منم مگه گریم بند میومد.هی گفتم رسیدم رو مهر کن بده من برم.اونم مگه ول می کرد. دیگه خلاصه دست آخر حدساش رسید  به اینکهه,  اوه نکنه ازدواج نکردی؟!!دوست پسرتههه!!این مردا همشون کث........ بی.....,ببین چه بلایی آوردن بسرش. حالا غصه نخور شایدم غیرت داشت گرفتتتتتتعجب 

حالا من مونده بودم بخندم گریه کنم,اصلا وضعی بودد.الان که بهش فکر می کنم خندهام میگیره .ولی اون موقع کلافه بودم سرش یه نیم چه دادی زدم که بده رسیدمو دیگه.این چه وضعیه.طفلک گمونم دلش خیلی پر بود...منم حوصله توضیح دادن نداشتم البته.

بعد از  آزمایش هم که چون وبلاگ جلوم باز بود شروع کردم دق و دلیمو  اینجا خالی کردن.  البته قبلش به نوید زنگ زده بودم و با شنیدن جمله تا شنبه صبر کن و باز آز بده!!!!!!!! به نقطه جوششششش رسیده بودم و اینجا منفجر شدم. 

کمی که ابر ها کنار رفت به یکی از دوستانمون که مادرش متخصص زنان هست زنگ زدم. راستش اول بیمارستان بهمن و دکتر عارفی رو گشتم و دیدم که فقط صبح و بعد از ظهر اونجاست,دکتر طاهری پناه هم تلفنش جواب نداد. این بود که به دوستم زنگ زدم و ازش خواهش کردم از مادرش  برای امشب وقت بگیره برای مشاوره.او  هم بلافاصله برای ساعت ۶.۳۰ بهم وقت داد و من  رفتم پیششش. شرایطم رو که توضیح دادم  تقریبا همون حرف های دکتر کشاف رو بهم زد.فرقش این بود که کامل توضیح داد بهم. وقتی گفتم که مریض کشاف هستم بهم اطمینان داد که دکترت کاملا تو این قضیه صاحب نظره.البته من اینو میدونستم و واقعا هیچ کدوم از این ناراحتی ها  ربطی به کشاف نداره واقعا. توضیح داد که اینکه تو این مرحله و اینقدر سریع تشخیص دادن  مشکل رو نشون دهنده دقتشونه. حرفهای دکترم رو تکرار کرد که  دو راه بیشتر وجود نداره برای رفع مشکل من و اینکه اگر نخوام عمل کنم.تو چند نوبت مرتب آمپول های متوتروکساید که برای سقط هست رو بهم تزریق می کنن تا بالاخره سقط بشه. این یعنی اینکه نهضت ادامه دارد.  و راه طولانی ای در پیش دارم و تا زمانی که  نی نی شیطونم تو دلم بمونه من هفته ای دو تا تزریق آمپول با دوز های متفاوت خواهم داشت. برام سونو نوشته که فردا میرم و بعد دوباره شنبه آزمایش می دم.اینقدر خون میدم که دیگه نتونن  ازم بگیرن.یعنی نباشه که بگیرن.

اوه اوه چقدر طولانی شد. خیلی دلم پر بود دوست جونا.قول میدم ناله بس!!!!!!!! اعلام کنمچشمک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (7)

نیلوفر
28 آذر 92 9:29
آیدا یعنی باید میزدی میترکوندی دخترک فضولو. خوبه پشت سر هم برای خودش قضاوتهای مختلف ردیف کرده رفته جلو انشااله زودی برطرف میشه. فقط تا میتونی به خودت برس که بدنت بیشتر از این ضعیف نشه
مامان آیدا
پاسخ
با حال بود.منم نا خواسته گذاشتم همینطور ادامه بده.بیچاره آخرش هم نفهمید جریان چیه
مهري
28 آذر 92 9:36
سلام عجب وروجكيه ها انشالله هر چي خيره خدا برات پيش بياره صبور باش
مامان آیدا
پاسخ
ممنون مهری جان.
ادی
28 آذر 92 11:49
منم تجربه ای مشابه این دارم . پارسال همین وقع بود پریودم عقب افتاد همراه با لک های قهوه ای . رفتم ازمایش دادم. دختره گفت بتا مشکوکه و 30 هستش. زدم زیر گریه. یکی اومده بود دلداریم میداد میگفت نمیخوای؟؟؟؟/ گریه نکن این یا سقط میشه یا خارج رحمیه . منم فقط زار میزدم میگفتم اقاااااااااااااااااااااااا نگووووووووووو خارح رجمی نهههههههههههههههههه. قشنگ حالت رو درک میکنم عزیزم. این روزها هم میگذره قربونت برم.سخت میگذره ولی میگذره
سودابه
28 آذر 92 13:42
ببین این اگه یه وجب پایین تر بود محال بود بعد از 9 ماه هم ولت کنه و اون وقت هم به زور باید درش میاوردی ایشالا که بهترینها برات اتفاق میوفته عزیزم آفرین به این همه صبر و تحملی که داری خدا حتما حرفهاتو شنیده
مامان آیدا
پاسخ
می بینی تورو خدا.بچم راهشو گم کرده.الانم ترسیده یجا رو چسبیده ولم نمی کنه
مژگان
30 آذر 92 8:52
عجب فیلم نامه نویس قهاری می تونسته باشه این خانم خدا رو شکر که الان حال روحیت بهتره آیدا جونم و واقعا جای تحسین داره این روحیت امیدوارم این مشکل به زودی برطرف بشه و حالت به زودی زود خوب خوب بشه و آماده پذیرایی از یه نی نی گولوی قوی مثل همین منتها نه به این بازیگوشی باشی
مامان آیدا
پاسخ
کلی خندیدم اون روز. امروز هم رفتم دوباره آز دیدمش. تا منو دید اخم کرد روشو برگردوند بعد که گفتم اومدم آز بدم دوباره همون آز مایشو.یه نگاهی بهم کرد که!!! منم براش توضیح دادم که جریانم چیه که بیشتر از این فحش نده پسره بنده خدا رو.باید دکتره رو فحش بده اگه میخواد
مامان سهند و سپهر
30 آذر 92 9:39
عزیز دلممممم موچولوی دوست داشتنی. وروجک نترس مامانی فعلا ولش کن و تشریف بیار عزیزکم. ببین آیدایی اینقدر تو خوبی محکم چسبیده تورو. ایشالا بزودی معلوم بشه میخوای چی کار کنی و کار به عمکل نرسه. آفرین به صبر و تحملت دختر. خیلی نمونه ای. مراقب خودت باش عزیزم. ضمنا پست قبلی رو نگهدار. احساسات ناب رو نباید پاک کنی.
مامان آیدا
پاسخ
دوست دارم دوستم!! این نی نی گلو هم اگه به مامانش رفته باشه که رفته به این زودی ها دست بردار نیست !!پشتکارش خیلی خوبهولی ملالی نیست. بالاخره وقتی میفتی توی این مسیر باید پای همه مصائبش هم باشی. از اول هم راه آسونی نبود و من اینو میدونستم. ولی نینی که بیاد همه اینه دود میشه میره هوا
مامانِ عسل
30 آذر 92 10:29
مامان آیدا
پاسخ
مرسی که هستی دوستم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودکانه می باشد