در بهترین شرایط
پست قبلی کاملا متعلق به یک شخصیت مالیخولیایی که در لحظه دچار جنون آنی شده می باشد.پاکش نکردم که یادم باشه و یادت باشه مامانت وقتی قاطی میکنه چه ریختی میشههههه.حواست باشه کاری نکنی قاطی شه. خیلی غصه دارم. همه هوورمونهای بدنم بهم ریخته.در مورد خودم دارم به کشفیات جدید میرسم.مثلا یه قابلیت جدید در خودم کشف کردم.میتونم در یک آن هم بخندم و هم گریه کنم. گمونم اثرات این دارو ها بوده. واقعیت اینه که به محض دیدن بتا اصلا دیگه دست خودم نبود.البته خدا جون اصلا پشیمون نیستم از احساساتی که داشتم. همشون ناب همون لحظه بود.در لحظه دلم برای خودم سوخت.در لحظه حتی دیگه به داشتن یا نداشتن فرشته نازنینم فکر نکردم.در لحظه فقط خودم بودم و خود خود خدا.قبلا هم اینو تجربه کرده بودم.ایندفعه ولی شاکی تر بودم خدا جونم.دفعه قبل فقط دلم شکسته بود ایندفعه دل که تو سایه روشن ترکهای عمیق جسمی بلاتکلیف مونده,بشکنه یا ترکهای جسمم رو مداوا کنه. ولی از این امتحانت هم سربلند بیرون میام.غر غرام هم برای تحمل راههه به دل که میدونم نمی گیری ولی , نگیر. میدونی آخه دیدم معجزه هاتو.کاش میشد بازم نشوننم بدی.اینجا می نویسم که بعدها عزیزکم هم بخونه و ازش درس بگیره...
امروز اتفاق های بامزه ای هم افتاد.
وقتی رفتم جواب آزمایش رو بگیرم تا حدودی کلافه بودم که بدونم نتیجه چیه و آیا بتام تغییری کزده؟!!! دختر جوونی که پشت باجه بود گفت که چند لحظه باید صبر کنی چون هنوز جواب آماده نیست.منم که دل تو دلم نبود تو سالن شروع کردم به قدم زدن.اون خانمه هم داشت زیر چشمی منو نگاه میکرد.بعد که اسممو صدا زد همونطوری که برگه رو می داد بهم با صدای بلند و خندون گفت.مبارکه عزیزم مادر شدیییییی
تا اینو گفت من اخمام رفت تو هم .کاغذو ازش گرفتم و با ناراحتی دنبال عدد بتا گشتم.خیلی ناراحت شده بودم.اون دختره هم ول نمیکرد و ادامه داد که مژدگانی بده و شیرینی یادت نره و...... منم که کلا این چند وقته غده اشکم به اندازه تموم زندگیم کار کرده شروع کردم به گریه کردننننن.... حالا تصور کنین قیافه خانمهههه رووو.یدفعه ورق برگشت. به من نگاه کرد دوباره با همون تن صدا تو سالن گفت:ااااااا آخیییییی نمی خواستیششششش.نکنه شوهرت نمی خواستهههه. بچه اولته؟!!! حالا منم مگه گریم بند میومد.هی گفتم رسیدم رو مهر کن بده من برم.اونم مگه ول می کرد. دیگه خلاصه دست آخر حدساش رسید به اینکهه, اوه نکنه ازدواج نکردی؟!!دوست پسرتههه!!این مردا همشون کث........ بی.....,ببین چه بلایی آوردن بسرش. حالا غصه نخور شایدم غیرت داشت گرفتتتتت
حالا من مونده بودم بخندم گریه کنم,اصلا وضعی بودد.الان که بهش فکر می کنم خندهام میگیره .ولی اون موقع کلافه بودم سرش یه نیم چه دادی زدم که بده رسیدمو دیگه.این چه وضعیه.طفلک گمونم دلش خیلی پر بود...منم حوصله توضیح دادن نداشتم البته.
بعد از آزمایش هم که چون وبلاگ جلوم باز بود شروع کردم دق و دلیمو اینجا خالی کردن. البته قبلش به نوید زنگ زده بودم و با شنیدن جمله تا شنبه صبر کن و باز آز بده!!!!!!!! به نقطه جوششششش رسیده بودم و اینجا منفجر شدم.
کمی که ابر ها کنار رفت به یکی از دوستانمون که مادرش متخصص زنان هست زنگ زدم. راستش اول بیمارستان بهمن و دکتر عارفی رو گشتم و دیدم که فقط صبح و بعد از ظهر اونجاست,دکتر طاهری پناه هم تلفنش جواب نداد. این بود که به دوستم زنگ زدم و ازش خواهش کردم از مادرش برای امشب وقت بگیره برای مشاوره.او هم بلافاصله برای ساعت ۶.۳۰ بهم وقت داد و من رفتم پیششش. شرایطم رو که توضیح دادم تقریبا همون حرف های دکتر کشاف رو بهم زد.فرقش این بود که کامل توضیح داد بهم. وقتی گفتم که مریض کشاف هستم بهم اطمینان داد که دکترت کاملا تو این قضیه صاحب نظره.البته من اینو میدونستم و واقعا هیچ کدوم از این ناراحتی ها ربطی به کشاف نداره واقعا. توضیح داد که اینکه تو این مرحله و اینقدر سریع تشخیص دادن مشکل رو نشون دهنده دقتشونه. حرفهای دکترم رو تکرار کرد که دو راه بیشتر وجود نداره برای رفع مشکل من و اینکه اگر نخوام عمل کنم.تو چند نوبت مرتب آمپول های متوتروکساید که برای سقط هست رو بهم تزریق می کنن تا بالاخره سقط بشه. این یعنی اینکه نهضت ادامه دارد. و راه طولانی ای در پیش دارم و تا زمانی که نی نی شیطونم تو دلم بمونه من هفته ای دو تا تزریق آمپول با دوز های متفاوت خواهم داشت. برام سونو نوشته که فردا میرم و بعد دوباره شنبه آزمایش می دم.اینقدر خون میدم که دیگه نتونن ازم بگیرن.یعنی نباشه که بگیرن.
اوه اوه چقدر طولانی شد. خیلی دلم پر بود دوست جونا.قول میدم ناله بس!!!!!!!! اعلام کنم


در بهترین شرایط
مامان آیدا