کودکانه

 

[ دوشنبه 6 مهر 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

سال دیگه داره میاد

در استانه یه سال دیگه به طرز غریبی خسته ام از زندگی.. سرزنشم نکنید.. امسال سخت ترین و پر فشار ترین سال زندگیم بود...اگر سام نبود دوام نمی اوردم.. صبح به خاطر سام از خواب بلند میشم و روز رو بخاطر سام طی می کنم... هرگز باورم نمیشد روزی چنین حالی داشته باشم.. من همیشه صبور بودم.. همیشه به خدا تکیه کردم.. اصلا نمی دونم چرا به این روز افتادم... بی اغراق اگر سام نبود ارزوی مرگ می کردم.. کاش زمان می ایستاد... خدا جون کم اوردم..

[ جمعه 28 اسفند 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

ما بر گشتیم خونه


خیلی از خودم عصبانیم که اینجا رو اینقدر دیر به دیر لود می کنم.. شما داری بزرگ میشی و یک عالمه خاطرات شیرین پشت سر می مونه و فراموش میشه... ولی چه کنم عزیزم واقعا نمیرسم.. شما اصلا به مامان زمان نمیدی.. بخصوص که راه هم افتادی و مرتب باید دنبالت بدوام که خدای نکرده زمین نخوری ک یا آسیب نبینی...خوب تولدت هم به خوبی و خوشی گذشت.. خیلی مهمون داشتم ... البته دلم می خواست بیشتر طرف خودمون باشن ولی بر عکس شد و خانواده همسری عمده مهمونام بودن...شما تو تولدت خیلی بد اخلاقی کردی و مداوم به من چسبیده بودی و بغل هیچ کس نمی موندی.. یکم از دماغم در اومد ولی باشه اخر شب که کادو هات  رو دورت جمع کرده بودی و با اون زبون چینی افریقایی خوشگلت داشتی با هاشون حرف میزدی از تنم در اومد.. عرض کنم که درست روز بعد از تولدت رفتیم پیش مامان بزرگ و پاپا جون....توی اون مدت که اونجا بودیم شما دیگه کاملا راه افتادی و حاضر نبودی تو کالسگه هم بمونی.. مداوم با کمکی که بهت می بستیم راه می رفتی.... کلی اونجا دلبری کردی....هر روز صبح ساعت 7 با پاپا می رفتید نون تازه و بورک می خریدین و کلی شنگول میومدین بعدش هم همگی صبحونه می خوردیم و با هم راه می افتادیم به گردش... کلی تو اون مدت وزن اضافه کردی..هر روز بعد از ظهر هم تو مرکز دم خونه مامان اینها محل بازی بود.. می رفتیم نرسها دیگه شما رو از من می گرفتن و گلی با هات بازی می کردن... اصلا دیگه بهانه منو نمی گرفتی کلی با هاشون دوست شده بودی.. تقریبا روزی یکساعت تو اون محل بازی می کردی و چون همه چیز فوم بود خیلی راحت رهات می کردم که راه رفتن رو تمرین کنی... مشکل میدونی چیه.. شما اصلا چهار دست و پا نرفتی و یک دفعه راه افتادی.. برای همین بلند شن و نشستن بلد نیستی.. یعنی وقتی زمین می خوری و یا نشستی نمی تونی خودت بلند بشی... زانوهات رو خم نمی کنی.. برای همین وقتی می افتی یکی رو لازم داری که بلندت کنه..خلاصه مکافاتی داریم.. اون مدت که پیش مامان بزرگ اینا بودیم برای منم خیلی خوب بود هم تونستم کمی استراحت کنم و به خودم برسم.. همه اونقدر محیط ارام و همه چی دلچسب بود که روحیه ام خیلی خیلی تغییر کرد..البته دوری از همسر هم بود..ولی خوشی هاش می چربید..  از وقتی هم برگشتیم شما دوباره بد غذا شدی و داری لاغر میشی مرتب.. خیلی شیطون و بلا شدی .. مرتب توی خونه اینور و امور میری و به همه چیز دست می زنی.. کل خ نه الان جمع شده... همه ظرفام ت  بلندی ها رفتن.. تمام کمد هام از دست شما وروجک قفل کودک خوردن.. چون شما میری و درو باز می کنی و همه چیزو پرت می کنی بیرون...هر روز کلی با هم دعوا داریم...  چیز هایی رو که قبلا یکبار بهت گفتم ا ا دست نزن .سراغشون میری و ادای منو در میتری و میگی ا ا.. و دستاهاتو مثل من تکون میدی.. بعد یواشکی بهشون دست می زنی که یعنی من میدونم این اه اه هست ولی می خوام دست بزنم.. چند روزیه که کلید ماشین لباسشویی رو کشف کردی و من بدبخت شدم... مرتب روشن و خاموشش می کنی.. یکی دوبار که لباس توش بوده و شما خاموشش کردیم و من متوجه نشدم.. عزیز دلمی خوردنی شدی... یعنی فقط دلم می خواد یک لقمه ات کنم...هنوز با لباس پوشیدن و در اوردن مشکل داری.. یعنی هر بار پوشک عوض کردن ما با جیغ و داد و گریه هست.. از نوزادیت همین بود.. گفتم بزرگ میشی عقلت میرسه.. ولی مثل اینکه نفس لباس بر تن داشتن و پوشک داشتن با روحیات شما جور در نمیاد.. همش دعوا داریم .. بزرگ هم شدی و سنگین.. زورم بهت نمیرسه وروجک... مگه میتونم رو تخت بندت کنم.... خیلی با مزه ارتباط برقرار می کنی.. یعنی در واقع مشککل اصلا نداری.. هر جا که میریم اونقدر تو صورت ادم های اطرافت زل می زنی تا برگردند و نگاهت کنند... اونوقت یه لبخند گرم بهشون میزنی و براشون دست تکون میدی...نیم وجب قد داری تو پارک قل می خوری و همه محو تماشات میشن که چطوری دنبال توپ بچه های دبیرستلنی میدوی تا توپو از چنگشون در بیاری.. اینقدر ایکار رو کردی که تا میریم پارک پسرا از بازی دست می کشند و توپشونو میدن شما تا شوت کنی..خلاصه داستان داریم با هم.. هر روز صبح هم چشم باز نکرده با دقت از تخت میایی پایین و میری سمت در و خیلی جدی میگی.د در... البتا این روزا مامان خیلی نمی تونه ببردت یکم حال نداره ولی پاپا جونت مرتب میاد و با هم بیرون میرین...االان دیگه اجزای صورتت رو می شناسی و ازت که می پرسم نشون میدی و کلی هم خودت ذوق می کنی عسلکم....اه اه به معنی اشغال و به به معنی غذا رو که خیلی وقت پیش می گفتی.. یک ماهیه اسمتو میشناسی تا میگیم اسمت چیه می گی تام..ت رو هم با تشدید میگی و من غش می کنم

دیگه بع بعی و پیشی و هاپو  و جوجو  و اقا شیره رو هم میشناسی و به زبون میاری و صدا هاشونو در میاری...  دیگه..  ات یعنی توپ.. اپ یعنی اب... غققق یعنی داغ..یاغت یعنی درخت...دوت یعنی گل   مامان همون ممه موند... باا جی یعنی بابا جون... اپو یعنی پاپا جون.. ددر که بیرون  و اب بزی همون اب بازی.. چند روزه که وقتی پی پی می کنی یا کردی میای جلوم و دستت رو رو دلت می گذاری  و میگی .بیییف بیییف.. فکر کنم چون چند بار بار موقع باز کردن پوشک گفتم. پی پی کردی? پیف پیف پیف.... از اون یاد گرفتی..که یعنی بیا بییف بییف و عوض کن.. به جوراب و کفش هم میگی جی جی بسیار بچه مهربونی هستی.. یک ذره حسودی به بچه های دیگه نمی کنی.. حتی گاهی از وسایلت بخشش هم می کنی به بقیه...عزیز دلم دوست داری در مرکز توجه باشی و حتی یک نفر هم از زیر دستت نمی گذره.. اسباب بازی زیاد دوست نداری. وسایل بازی فوقش 5 دقیقه سرت رو گرم می کنه.. متاسفانه تنها بازی کردن رو دوست نداری و مرتب یکی رو می خوای که باهاش بازی کنی.... هان یادم افتاد وست دسی و بای بای و بوس می فرستی.. فوت کردن رو هم بلدی.. یهنی عمل رو با اسم تطبیق میدی ولی فقط غذا رو فوت می کنی..  عزییز دلم من چند بار جلوت بعد از غذا گفتم.الهی شکر که ما سیر شدیم و دست هام رو بردم بالا.. از اون به بعد دیگه شما هم بعد از غددا دستهات رو می بری بالا و به من نگاه می کنی که یعنی بگو الهی شکر...دیگه فعلا چیزی یادم نیست.... حالا باز میام برات می نویسم.دوستان عزیز سال نو نزدیکه ما که نفهمیدیم امسال کی اومد و کی داره میره.. ولی برای همتون ارزوی خیر و خوشبختی و دل خوش می کنم.. امیدوارم تو این سال جدید به همه ارزوهای قشنگ و رنگارنگتون برسین.. هر چند دیگه مثل سابق فرصت نمی کنم بیام بهتون سر بزنم ولی باور کنید همتون رو دوست دارم یاران دوران سخت من،براتون بهترین ها رو ارزو می کنم

 

،


5

[ سه شنبه 25 اسفند 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

ما بر گشتیم خونه

ککلکلی خخلخلاخلاصخلاصه ..................
خیلی از خودم عصبانیم که اینجا رو اینقدر دیر به دیر لود می کنم.. شما داری بزرگ میشی و یک عالمه خاطرات شیرین پشت سر می مونه و فراموش میشه... ولی چه کنم عزیزم واقعا نمیرسم.. شما اصلا به مامان زمان نمیدی.. بخصوص که راه هم افتادی و مرتب باید دنبالت بدوام که خدای نکرده زمین نخوری ک یا آسیب نبینی...خوب تولدت هم به خوبی و خوشی گذشت.. خیلی مهمون داشتم ... البته دلم می خواست بیشتر طرف خودمون باشن ولی بر عکس شد و خانواده همسری عمده مهمونام بودن...شما تو تولدت خیلی بد اخلاقی کردی و مداوم به من چسبیده بودی و بغل هیچ کس نمی موندی.. یکم از دماغم در اومد ولی باشه اخر شب که کادو هات  رو دورت جمع کرده بودی و با اون زبون چینی افریقایی خوشگلت داشتی با هاشون حرف میزدی از تنم در اومد.. عرض کنم که درست روز بعد از تولدت رفتیم پیش مامان بزرگ و پاپا جون....توی اون مدت که اونجا بودیم شما دیگه کاملا راه افتادی و حاضر نبودی تو کالسگه هم بمونی.. مداوم با کمکی که بهت می بستیم راه می رفتی.... کلی اونجا دلبری کردی....هر روز صبح ساعت 7 با پاپا می رفتید نون تازه و بورک می خریدین و کلی شنگول میومدین بعدش هم همگی صبحونه می خوردیم و با هم راه می افتادیم به گردش... کلی تو اون مدت وزن اضافه کردی..هر روز بعد از ظهر هم تو مرکز دم خونه مامان اینها محل بازی بود.. می رفتیم نرسها دیگه شما رو از من می گرفتن و گلی با هات بازی می کردن... اصلا دیگه بهانه منو نمی گرفتی کلی با هاشون دوست شده بودی.. تقریبا روزی یکساعت تو اون محل بازی می کردی و چون همه چیز فوم بود خیلی راحت رهات می کردم که راه رفتن رو تمرین کنی... مشکل میدونی چیه.. شما اصلا چهار دست و پا نرفتی و یک دفعه راه افتادی.. برای همین بلند شن و نشستن بلد نیستی.. یعنی وقتی زمین می خوری و یا نشستی نمی تونی خودت بلند بشی... زانوهات رو خم نمی کنی.. برای همین وقتی می افتی یکی رو لازم داری که بلندت کنه 5

[ سه شنبه 25 اسفند 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

در استانه یک سالگی******

قرار بود این سری عکس هات رو بگذارم.. ولی نشد.. اومدم بگم دقیقا 6 روز مانده به 1 سالگیت اولین قدمهای کوچولوت رو برداشتی..مدتی بود که دست ما رو می گرفتی و راه می رفتی.. اما دیشب برای اولین بار دستای منو با اصرار رها کردی و با اراده هر چه تمام بسمت بابایی رفتی.. ما هر دو مون شوک شدیم اول.... ولی بعد هیجان زده این کارت رو در غالب بازی ادامه دادیم.. با فاصله نشستیم و شما رو تشویق به اومدن بسمت همدیگه کردیم.. در کمال ناباوری خیلی قشنگ 5 6 قدم رو خودت راه میری و حتی کمک دست های ما رو قبول نمی کنی...قدمها ت لرزونه ولی من عاشق اراده قویت شدم.. هر چه که بخوای رو بدست میاری و مشکل میشه حواست رو پرت کرد و یا گولت زد.. آفرین پسرم همین پشتکار و اراده رو تو تمام زندگیت بخرج بده... بشو مثل مامانت... آرزو ات رو دنبال کن و تا نرسیدی دست نکش..خیلی خوشحالم از راه رفتنت فقط از این به بعد کار من سخت تر هم خواهد شد.. چون شما خیال نشستن نداری و من باید چهار چشمی مواظبت باشم بلایی سر خودت نیاری...مبارک باشه گل پسر... راستی شاید نشه تولد بگیرم برات.. چون داریم میریم پیش مامان بزرگ و پاپا جون.. ولی قول میدم سال دیگه از خجالتت در بیام.. قوووول.. البته اگر عمری بود و خدا یاری کرد..

[ شنبه 3 بهمن 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

در استانه یک سالگی***

مامان:سام بیا آب بدم

سام: بابا  بابا

مامان ذوق مرگ: سام بگو بابا!!!!

سام: آبببووووو. آبووو.. د د د

مامان ضد حال خورده: حداقل یه مامان بگو

سام: مععععع معععع

مامان دوباره گول خورده:ای عسلم..بعبعی میییگگه؟ !!!

سام: ما ما

مامان:اصلا ولش کن مامانی.. دست دسی کن!!

سام: دس دس " دستا می ره بالا و دست می زنه"

مامان یه نفس راحتی میکشه

سام: د د بات "یعنی بریم دردر بای بای"و باز دستهایی که داره بای بای می کنه و یک مامان ذوق مرگ که خودش رو کنترل می کنه نخوره پسرک رو!!!










[ سه شنبه 22 دی 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

داریم یکساله می شویم

 

عزیز مادر دادیم یکسالمون میشه... این روز ها بسیار شیطونی می کنی.. هنوز از لباس پوشیدن متنفری.. هر بار که پوشک عوض می کنیم کلیییییی داستان داریم با هم و من مجبور میشم در نهایت دعوات کنم... اصلا یکجا بند نمیشی... زورت هم زیاد شده گمونم این ماه حسابی وزن گرفتی..چون من دیگه بسختی بغلت می کنم.. توی روروءک حسابی اینور و انور میری ولی هنوز از راه رفتن می ترسی.. دستت رو که می گیرم تقریبا می دوی ولی اصلا منو رها نمی کنی...دست دسی میکنی.. بوس می فرستی و موقع رفتن دست تکون میدی... تو حدف زدن تنبلی ولی...  دو سه تا کلمه نامفهوم می گی که من خیلی دوست دارم...دووتتت  نمی فهمم یعنی چی ولی خیلی قشنگ تلفظش می کنی.... حسابی شیرین شدی و دلبری می کنی... مامانی خیلی بد می خوابی شبها.. تقریبا ساعتی یکبار شیر می خوای... راستش صبح ها شما پر از انرژی هستی من له و لورده هستم و واقعا جونی برام نمونده... دورغ چرا اوضاع زندگی هم حسابی بهم ریخته... از طرفی از یک موجود بیش فعال تبدیل به یک انسان گوشه خانه نشین شدم و بشدت دارم افسرده میشم... در حالیکه شاهد اطرافیانم  هستم که  دنبال هدف های مختلف اوقات می گذرونن ولی من باید بشینم تو خونه و به صفحه تلویزیون دل ببندم.... خیلی حال حوشی ندارم.. اکثرا با شما تنهام دچار روزمرگی شدم و اصلا خودم رو دوست ندارم.. هیچ دوستی کسی نیست..تنهام و از تنهایی بیزارم اما محدود شدم به شرایط شما... هوا الوده است بیرون نریمم.. قدم نزنیم. سفر نریم... عزیزم مشکل تو نیستی قربون شکلت برم تو امید من به زندگی هستی.. تو همه چیزم هستی.. مشکل منم که روحم بشدت خسته است.. شرایط جدید به هیچ وجه با روحیه ام جور نیست.... محتاج دیگران بودن منو دیوونه میکنه... پول خواستن از همسر اذیتم می کنه..اونقدر عصبیم که اصلا حوصله هیچی ندارم... بعد از یک عمر مستقل بودن و روی پای خودم زندگی کردن الان برای هر چیزی لنگ همسر و پدر و مادر و خواهرم.. بخوام برم بیرون باید صبر کنم یکی بیاد منو ببره.. خرید که با شما اصلا حرفش رو نزن...مهمونی هم همینطور.. درامد هم که دیگه از بین رفته..طفلک همسر کارتش دست منه ولی نمیتونم.. نمیشه.. خودمو موظف میدونم به توضیح دادن و این یعنی مرگ... نمی دونم کسی منو می فهمه یا نه.. من استقلالم ازادیمو از دست دادم.. مثل یه پرنده که تو قفس افتاده شدم... حالم بده مامانی.. تو هستی ..خوبه که هستی ولی خدا کنه من زودتر از این حال بیرون بیام و از لحظات شیرین با تو بودن لذت ببرم...منو ببخش عزیز دلم.. خیلی خیلی حالم بده

[ پنجشنبه 17 دی 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

ببعی میگه?

سلام گل پسر... 10 ماهت تمام شد.. حالا شما 4 تا دندون تییییز داری... میگم تیز چون دردش رو کشیدم ها..تقریبا روزی دو سه بار انچنان مامان رو گاز میگیری و از درد اشکم رو در میاری...دو تا دندون های بالایی خیلی سخت در اومدند برعکس پایینی ها که اصلا نفهمیدیم.. بالایی ها حسابی هم درشت هستند..مبارکت باشه نفسم خیلی درد کشیدی...دیگه غذا رو می خوای خودت بخوری و از من قبول نمی کنی... چند تا برنج میریزم رو میز و بقیه اش رو یواش یواش بهت می خورونم... ولی کلا خیلی خیلی کم غذایی... کوچولو موچولو می مونی ها..فردا پس فردا میبرمت دکتر..فکر کنم باز کم وزنی.. دیگه نمی دونم چه کنم.. زبل شدی اول با زبان می چشی و دوست نداشته باشی لب نمی زنی.مامانی خیلی غر غرو شدی.. البته تقصیر مامان بزرگ و پاپا جونت هست که حسابی لوست می کنند...کار های جدید یاد گرفتی.. اول اینکه من هر کاری می کنم سعی می کنی ادای منو در بیاری.. مثلا من موقع خواب دستم رو رو پیشونیم می گذارم که خستگیم در بره.. شما هم دو سه هفته ای هست دستت رو رو پیشونیت می کوبی موقع شیر خوردن شب.. اولش متوجه نشدم ولی دو سه شبه بارز اینکار رو می کنی و همزمان با من اینکار رو تکرار می کنی... حالا باید بهت بفهمونم که من دستم رو نمی کوبم... مامان نازی می کنم.. امروز یاد گرفته بودی می کوبیدی و به زبان خودت ازی ازی می گفتی.. یعنی مامان نازی...دو تا از حیوانات مورد علاقه ات ببعی و آقا گاوه هستند که تا میگم ببعی میگه.. شما دو تا به به بلند تحویلم میدی .. اون یکی هم عکس آقا گاوه رو بالش رو نشون میدی و میگی اوووووو بجای مووو.اگر خواستی در آینده به بچه هات بگی اولین حرفی که زدی چی بود می تونی بگی بع بع گفتی

دیگه تا میگم دست دسی..دست میزنی.. و کلی خودت از صدایی که از دستت میاد ذوق می کنی...

یواش یواش بای بای می کنی و دست تکون میدی..هر روز صبح که بلند میشی با روروئک میری بسمت در و میگی د د... و کلی گریه می کنی که چرا نمی برمت بیرون..ااز لباس عوض کردن متنفری یعنی هر بار که می خوام لباست رو عوض کنم برنامه دارم.. اونقدر جیغ و داد می کنی که گاهی شک می کنم نکنه جاییت در می گیره.. ولی نخیر کولی تشریف دارین.. اون هم نه یک ذره....تنبل خان هنوز تمایلی به چهار دست و پا نشون نمیدی.. عاجزانه جلوت چهار دست و پا راه میرم که یاد بگیری ولی ظاهرا شما قل خوردن رو ترجیح می دی... دیگه اینکه قد کشیدی ولی لاغر و کوچولو موندی.. غذا نمی خوری..لباسات از قد کوچیکت شدن ولی از عرض گشادن... چی بگم.. سالم و سلامت باشی.. مریض مباشی..حالا تپلی هم نبودی تنت سلامت..

 

 

[ سه شنبه 10 آذر 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

9 ماه تمام


داشتم فکر می کردم کاش میشد ازت سوال کنم نه ماه زندگی زمینی چه حالی دارد... برای من این مدت مثل برق گذشت.. خوش نگذشت ولی خیلی سریع همه چیز در گذره... عزیز جانم شما با اون همه انرژی و شور زندگی زندگی ما رو هم حسابی رو دور تند انداختی... عکس های نوزادیت رو که نگاه می کنم متوجه روند سریع بزرگ شدنت میشم... راست می گفتند دوستان آی دلم برای در آغوش گرفتن تن سبک 3 کیلویی ات تنگ شده.......روز های سختی بود ولی دلم تنگ شده برایت.. چند روزی هست که توی روروئک مثل فشفشه طول و عرض اتاق ها رو طی می کنی و با صدای بلند ددد بابابابا مه مه مه می خونی... تقریبا اسباب خانه جمع شده.. فرش ها رو هم جمع کردم که راحت و بدون مانع به اطراف بری... شیطون شدی گل پسر... و وابسته..... خیلی به من وابسته شدی.. باید حتما من دور و برت باشم وگرنه میغ می کشی و خانه رو روی سرت می گذاری... دنیا دنیا اسباب بازی داری حتی با یکیش هم بازی نمیکنی.. کیسه نایلون و ملاقه و وسایل شیرینی پزی من که جنس سیلیکونی دارند وسایل مورد علاقه ات هست... با روروئک میری کمد رو باز می کنی و همه چیز رو بیرون میریزی بعد از صداها می ترسی و منو طلب می کنی... خ خ کمی با مامان ور میری و باز تکرار میشه این صحنه ها... سخت ترین قسمت زندگی من شبهاست... تقریبا هر 1 ساعت یکبار با گریه از خواب می پری و فقط هم منو می خوایی.. نه شیشه شیر و نه پستونک آرومت نمیکنه.... تا صبح یک وری در حال شیر دادن به جنابعالی بیدارم... صبح هم شما سر حال صبحانه و بعد بازی می خوای... گاهی تو زمان خواب های روزت منم کنارت می خوابم ولی خوب کار خونه و زندگی و همسر .... خلاصه برای من ناز پرورده روز های سختیه.. کم خواب و بشدت کم خون هستم.... دارو هم چون شیر میدم محدود می خورم... پپسرم نمی دونم چرا شبها اینطور هستی... یکم نگرانتم خیلی از محیط می ترسی... بجز تعداد محدودی آز آدمها تقریبا بغل کسی نمیری و گریه می کنی.. در واقع فقط پیش مامان بزرگ و خاله هانیه و بعضا عمه ساغر می مونی. تازه باید منو ببینی وگرنه که فقط با مامانم و پاپا جونت بغیر از من خووبی... ترسهات عجیب و زیاده.. نمی دونم طبیعیه یا نه.. یکم بهضی حرکاتت بنظرم منطقی نمیاد..البته همه ممیگن من زیادی حساسم روی شما. چکنم مرتب نگرانتم... غذا هم درست نمی خوری بقط شیر من رو می خوای.. گاهی میشینم پا به پات گریه می کنم ولی شیر نمیدم بهت تا بلکه گرسنه بشی و غذا بخوری.. در اونصورت کمی بهتر می خو ی ولی با دلخوری... تازه تلافی هم می کنی.. این روز ها خیلی بد جور منو گاز می گیری موقع شیر خوردن.... وقتی هم از درد می پیچم و تذکر میدوم نگاهم می کنی و می خندی... مثل بازی شده برات...با تشکر از آب و هوای تهران شما الرژی داری و ممرتب سرفه می کنی . دکترت میگه برید از تهران بیرون ولی مگه میشه....منم الرژی دارم از من داری الرژزی های رنگ وارنگو...  




[ پنجشنبه 7 آبان 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

...

می خوام بنویسم ولی دست و دلم به حرفم گوش نمیده... زمان نچندان دوری اینجا خونه دلنوشته های من بود.. وقتی دلم شکسته بود.. وقتی شاد بودم.. وقتی دلگیر بودم.. وقتی غصه دار بودم.. خیلی وقتها می نوشتم و بلافاصله مرتب چک می کردم تا کلی پیام های دلگرم کننده از انسانهایی که هرگز ندیده بودمشون بخونم و حالم بهتر بشه.. گاهی دلم باز میشد از داشتن این همه دوست.. گاهی فقط فراموش می کردم ... یه جورایی اینجا محل فرار از دنیای واقعی بود برام.. دقت کردید داشتن فقط یک نفطه مشترک میتونه چقدر آدمها رو بهم نزدیک کنه?  بدون هیچ توقع آدمها همدیگر رو اینجا می خونن و با وجود پاکشون انسان ها همدیگر رو دوست دارند.. با غم همدیگر غم دار میشند.. با شادی کسی که هرگز ندیدند شاد میشند و هورا می کشند... اینجا کلاس انسانیت هست..  شاید تو دنیای اون بیرون تویی که منو می خونی و به من احساس نزدیکی می کنی.حتی جواب سلام من رو هم ندی...چرا ? اون بیرون تفاوتها باعث میشه انسانیت.محبت.صمیمیت از بین بره... وولی اینجا فقط یک نفطه مشترک باعث میشه تو خودت رو درگیر زندگی دوست وبلاگیت ببینی.. براش گریه کنی.. بخاطرش بخندی.. اون لیرون اینکار رو برای کسانی می کنی که میشناسی ولی اینجا بی هیچ آشنایی اینکار رو برای همه با تمام وجود انجام میدی...این روز ها دلم به نوشتن نمیره... آدمهایی که اینجا می شناسم همه درگیرند.. هصه دارند.. اضطراب و انتظار آدمها رو گرفتار می کنه.. من معنی هممه اینها رو مو به مو با همه سلول هام حس می کنم... الان که پسرکم کنار خوابیده و صدای نفسهاش آرامش قلبمه..هنوز که هنوز یاد سالهای گذشته درد به جونم می اندازه... خاطرات اون روز ها اون ترس ها  نشدن ها.. نگاه آدمها.. جای سوزناک آمپول ها.. زیر پتو ریز ریز گریه کردنها... غصه ها... نگاه معنی دار دکتر های.. صف های طولانی پشت مطب دکتر ها.. چشم انتظاری ها.. اونقدر درد اونروز ها عمیق هست که نگذاره فراموش کنم و یادم نره برای عزیزی که کنارم خوابیده لحظه لحظه خدا رو شکر کنم... سوری جان با هر ذره وجودم درک می کنم سوری بودن این روز ها چقدر سخت است.. 

درک می کنم ندیدن قلب و انتظار برای یک هفته بعد و اضطراب این ده روز یعنی چه...ددرک می کنم آه و درد بعد از هر بار سقط  را.. درک می کنم شمردن روزها برای سونوگرافی بعدی را...دوستان مهربونی که همه سالهای قبل درکم کرده اید.درکتان می کنم..



[ دوشنبه 6 مهر 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

ما اومدیم

سلام سلام

با کلی عکس اومدیم.. کم کاری این 6 ماه رو جبران کردم تا تونستم جدید ترین عکس هاتو اینجا گذاشتم..

 

عکس ها رو برید ادامه ببینید دوستان


ادامه مطلب
[ دوشنبه 23 شهريور 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

دندان پسرکم

پسرگم دقیقا در 6 ماه و نیمگی اولین دونه برنج هاش در اومدند... کمی زود بود همه تعجب کردیم... چند روزی بود بیقراری های گاه و بیگاهت رو پای تغییر آب و هوا می گذاشتیم.. دیروز ولی طبق معمول مشغول گاز گرفتن من بودی موقع شیر خوردن که احساس کردم از همیشه دردناک تر شده ...نگاه که کردم دیدم بععللللله گل پسرم دندونش در اومده.... قربونت بشم هر چی می بینی می خوای گاز بزنی البته هر چی بجز دندونی های رنگارنگی که برات می خرم... حالا دیروز پاپا جون و آنا جون یک عروسک پلیشی برات گرفتند فعلا فقط اونو گاز می زنی.... بنظرم اینجا حالت خیلی بهتره.. حال منم بهتره... در کنار مامان بابا بودن واقعا کیف میده.. ولی شما از همه بیشتر داری خوش می گذرونی... موندم برگردیم تهران چکارت کنم پسرک ددری من... هر روز صبح ساعت 6 بیدار میشی و با منکلی بازی می کنی بعد من چون خوابم میاد و بغلت نمی کنم صدا در میاری که پاپا جون بیاد ببردت پیش خودش.. دیگه شما میری تو اتاق پاپا و آنا جون منم وقت میدی بی خوابی شبم رو جبران کنم... شما هم همراه پاپا جون میری با کالسکه بیرون و زیتون و سیمیت و پنیر تازه می خری کمی هم تو محوطه بازی می کنی و بر می گردی.. با سر و صدای زیاد مممم ممم کنان منو صدا میزنی و دست و پا زنون میپری بغل من.... یه وقتایی اذیتت می کنم و چشمام رو بسته نگه میدارم که یعنی من منوجه ات نشدم... خیلی حرفه ای قل قل می خوری و با دست به سینه من میزنی که یعنی شیر می خوام.. اگر بازم طاقت بیارم و نخورمت اون وقتا... لباسمو می کشی و سعی می کنی خودت رو هر جور که هست به غذا برسونی.. هر چند وقت یکدفعه هم به من نگاه می کنی ببینی که چشممام باز میشه یا نه.. بعد از یه پرس سیر شیر چرتی میزنی و بعد با هم میریم گردش تاااااااااا شب...  تو روز دو تا خواب طولانی داری و دو تا هم کوتاه تقریبا دستم اومده.. خدا بدادم برسه که این تغییر ساعت رو چطوری باید دوباره تنظیم کنم....مامانی آش دندونی باشه طلبت اینجا امکانات نداریم... الهه فدای بابایی بشم.. هر روز که زنگ میزنه میگه دندونش رو ببینم ولی مامانی هم معلوم نیست هم شما آروم نمیشینی که بشه دید... دلش برات یک ذره شده.. تو حرفاش کاملا مشخصه... راستش منم کمی دلم تنگ شده ولی اصلا دلم نمی خواد بر گردم.... یعنی اینجا خیلی حالم بهتره... همه چیز اینجا آروم تره.. زنده تره.. ولی چکنم باید بر گشت و زندگی کرد.. در اولین فرصت از پسرک با دندون عکس خواهم گذاشت


[ سه شنبه 27 مرداد 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

شش ماهه شدی

روزها با چه سرعتی می گذرند... پسرک مریض شده.. گوشش عفونت کرده... کوچولوی دوست داشتنی مامان بی حال بر اثر آنتی بیوتیک همش می خوابه.... غدا هم نمی خوره.. فقط آبمیوه.. پسرم  کمی تنبلی در حرکت کردن... کلا ولو بودن رو دوست داری...  خیلی زیاد داری به من وابسته میشی.. به کسی نگو ولی من عاشق اون دستای کوچولوتم که م م مم کنان دنبال من می چرخه.... البته سعی می کنم زیاد بغلت نکنم که عادت نکنی ولی یعنی می میرم وقتی دیتاتو بطرف من دراز می کنی که یعنی منو بغل کن.... عادت کردی شبها به سمت من می چرخی با یک دست صورت منو می گیری و با دست دیگه انگشت دستمو..بعد صورتت رو روی بالش می مالی و می خوابی... بابایی حسودی می کنه.. مرتب میگه بگذارش تو تخت خودش بخوابه.. راست میگه البته.. چند بار امتحان کردم .اونطوری 1 ساعت بعدش بیدار میشی و دیگه نمی خوابی...  خیلی شیرین و خوردنی شدی عزیزم.. غریبی نمی کنی ولی جدیدا مرتب منو چک می کنی که تطرافت باشم.. با غریبه ها با احتیاط برخورد می کنی... خوشبختانه فقط از دست من و بابایی چیزها رو می گیری... حتی دکترت هم خودش رو کشت از دستش آبنبات رو نگرفتی.. مامانی این روزها خیلی استرس تو زندگیمونه.. سعی می کنم به تو منتقل نشه ولی متاسفانه کوچکترین عمل من روی شما تاثیر می گذاره بابایی کارش رو عوض کرده.. خیلی خسته و کلافه میاد خونه..شما همه وقت منو به خودت اختصاص دادی و من نمی تونم به بابایی کمک کنم... با اون قلب مهربون کوچولوت برای  بابایی دعا کن زودتر کارش درست بشه و هممون از این شرایط پر استرس در بیاییم...چند وقتیه که جیغ کشیدن رو یاد گرفتی و مرتب جیغ می زنی... من تلاش می کنم عکس العمل نشون ندم تا شما از سرت بیفته.. خدا کنه بیفته خیلی جیغ های بدی می کشی.. گاهی فکر می کنم اثر جو پر استرس این روزهاست.. دیگه اینکه داریم یه مدتی میریم پیش مامان بزرگ و پاپا جون.. بدون بابایی البته.. ببینیم چقدر می تونیم بدون بابایی تحمل کنیم... این اولین سفر شما خواهد بود.. در اولین فرصت میام و برات خاطراتت رو می نویسم نفس مادر... عزیز دلم شش ماهگیت مبارک... خیلی خیلی دوستت دارم.. عاشقتم عزیز دلم...خدا رو هر لحظه برای داشتنت شکر می کنم و امیدوارم همیشه سلامت باشی نازگل من

[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]

پایان چهار ماهگی و شروع غذا خوردن

 

خوب سلام گل پسر.. شما امروز چهار ماهت تمام شد و رفتیم واکسن زدیم.... یکم اذیت شدی ولی فعلا بسختی موفق شدم بخوابونمت.. تا خوابت می بره پات رو تکون میدی و جیغ بنفش می کشی.. اجازه نمیدی تو تختت بگذارمت مدتب تو بغل می خوای باشی.. خدا کنه دردش از این شدیدتر نشهه خیلی بدجور گریه می کنی از درد کبود میشی نفسم.. عرض کنم که وزنت 6850 بود و قدت 64 دکتر راضی بود ولی وقتی بهش گفتم شیر خشک دو نمی خوری گفت که غذا رو شروع کنی... برای شروع با یک قاشق آب سیب شروع کردی... آب هویج.. سرلاک برنج و سوپ ساده و در نهایت آخر های ماه زرده تخم مرغ اجازه داری بخوری.. خدا کنه معده کوچولوت اذیت نشهه  چون شنیدم از 6 ماهگی به بعد معده ات آنزیم دار میشه..هفته پیش شما اولین مسافرت زندگی ات رو هم رفتیم.. با خاله و همسرش و بابایی رفتیم رامسر.. خیلی تصادفی شد... راستش بابایی یک جایی تو ناتل کنار رزرو کرده بود ولی من با بابای شما قهر کرده بودم و سر لج سفر کنسل شد...بعد من کلی غصه خوردم و گریه کردم  و طبق معمول اونقدر غصه خوردم که میگرنم عود کرد و بابایی ناچار از سر کار اومد که من رو ببره دکتر.. تو مسیر ما با هم آشتی کردیم و بعد از اینکه سرم من تموم شد فکر کردیم حیفه از مرخصی بابایی شما استفاده نکنیم این بود که کلید رو از خاله گرفتیم و همون شب راهی رامسر شدیم... روز بعدش هم خاله و همسرش به ما پیوستند... عزیز دلم عکس هات رو بزودی برات می گذارم.. خیلی پسر ماهی بودی.. من نگران بودم که راه سفر اذیت کنه و بد قلقی کنی ولی شما همینطور ساکت تو بغلدمن یا تو صندلیت نشسته بودی و بیرون رو تماشا می کردی.. حتی بیشتر راه رو بیدار بودی و فقط کمی آخر هاش دیگه خسته شدی و خوابیدی... تازه مسیر رو هم اشتباهی رفته بودیمدو تقریبا 7 ساعت تو راه بودیم.. خب منکه سرم درد می کرد و منگ آمپول ها بودم.بابای هم راه رو چک نکرده بود و ما از جاده رشت رفتیم به رامسر که تقریبا 3 ساعت بیشتر تو راه بودیم.. اونجا هم شما کلی از هوا و اطراف لذت بردی.. ولی خیلی به دریا هیجان نشون ندادی.. گمونم هنوز زود بود... راه برگشت از چالوس اومدیم  که اونقدر این بابایی محترم من و شما رو پیچ داد که هردومون حالمون بد شده بود.. در کل خیلی سفر خوبی بود یکم آب و هوا عوض کردیم..انتقال ما به ترکیه هم کنسل شد... بعنی کار بابای کنسل شد و ما فعلا همین جا می مونیم

و تا تکونمون ندن هم همین خواهیم موند.

 

..بزودی عکس دار می شود

 



[ شنبه 9 خرداد 1394 ] [ ] [ مامان آیدا ]
[ ]