کودکانه

یادگار روز های انتظار

سال دیگه داره میاد

در استانه یه سال دیگه به طرز غریبی خسته ام از زندگی.. سرزنشم نکنید.. امسال سخت ترین و پر فشار ترین سال زندگیم بود...اگر سام نبود دوام نمی اوردم.. صبح به خاطر سام از خواب بلند میشم و روز رو بخاطر سام طی می کنم... هرگز باورم نمیشد روزی چنین حالی داشته باشم.. من همیشه صبور بودم.. همیشه به خدا تکیه کردم.. اصلا نمی دونم چرا به این روز افتادم... بی اغراق اگر سام نبود ارزوی مرگ می کردم.. کاش زمان می ایستاد... خدا جون کم اوردم..
28 اسفند 1394

ما بر گشتیم خونه

خیلی از خودم عصبانیم که اینجا رو اینقدر دیر به دیر لود می کنم.. شما داری بزرگ میشی و یک عالمه خاطرات شیرین پشت سر می مونه و فراموش میشه... ولی چه کنم عزیزم واقعا نمیرسم.. شما اصلا به مامان زمان نمیدی.. بخصوص که راه هم افتادی و مرتب باید دنبالت بدوام که خدای نکرده زمین نخوری ک یا آسیب نبینی...خوب تولدت هم به خوبی و خوشی گذشت.. خیلی مهمون داشتم ... البته دلم می خواست بیشتر طرف خودمون باشن ولی بر عکس شد و خانواده همسری عمده مهمونام بودن...شما تو تولدت خیلی بد اخلاقی کردی و مداوم به من چسبیده بودی و بغل هیچ کس نمی موندی.. یکم از دماغم در اومد ولی باشه اخر شب که کادو هات  رو دورت جمع کرده بودی و با اون زبون چینی افریقایی خوشگلت داشتی با ها...
25 اسفند 1394

ما بر گشتیم خونه

ککلکلی خخلخلاخلاصخلاصه .................. خیلی از خودم عصبانیم که اینجا رو اینقدر دیر به دیر لود می کنم.. شما داری بزرگ میشی و یک عالمه خاطرات شیرین پشت سر می مونه و فراموش میشه... ولی چه کنم عزیزم واقعا نمیرسم.. شما اصلا به مامان زمان نمیدی.. بخصوص که راه هم افتادی و مرتب باید دنبالت بدوام که خدای نکرده زمین نخوری ک یا آسیب نبینی...خوب تولدت هم به خوبی و خوشی گذشت.. خیلی مهمون داشتم ... البته دلم می خواست بیشتر طرف خودمون باشن ولی بر عکس شد و خانواده همسری عمده مهمونام بودن...شما تو تولدت خیلی بد اخلاقی کردی و مداوم به من چسبیده بودی و بغل هیچ کس نمی موندی.. یکم از دماغم در اومد ولی باشه اخر شب که کادو هات  رو دورت جمع کرده بودی و با ...
25 اسفند 1394

در استانه یک سالگی******

قرار بود این سری عکس هات رو بگذارم.. ولی نشد.. اومدم بگم دقیقا 6 روز مانده به 1 سالگیت اولین قدمهای کوچولوت رو برداشتی..مدتی بود که دست ما رو می گرفتی و راه می رفتی.. اما دیشب برای اولین بار دستای منو با اصرار رها کردی و با اراده هر چه تمام بسمت بابایی رفتی.. ما هر دو مون شوک شدیم اول.... ولی بعد هیجان زده این کارت رو در غالب بازی ادامه دادیم.. با فاصله نشستیم و شما رو تشویق به اومدن بسمت همدیگه کردیم.. در کمال ناباوری خیلی قشنگ 5 6 قدم رو خودت راه میری و حتی کمک دست های ما رو قبول نمی کنی...قدمها ت لرزونه ولی من عاشق اراده قویت شدم.. هر چه که بخوای رو بدست میاری و مشکل میشه حواست رو پرت کرد و یا گولت زد.. آفرین پسرم همین پشتکار و اراده رو ...
3 بهمن 1394

در استانه یک سالگی***

مامان:سام بیا آب بدم سام: بابا  بابا مامان ذوق مرگ: سام بگو بابا!!!! سام: آبببووووو. آبووو.. د د د مامان ضد حال خورده: حداقل یه مامان بگو سام: مععععع معععع مامان دوباره گول خورده:ای عسلم..بعبعی میییگگه؟ !!! سام: ما ما مامان:اصلا ولش کن مامانی.. دست دسی کن!! سام: دس دس " دستا می ره بالا و دست می زنه" مامان یه نفس راحتی میکشه سام: د د بات "یعنی بریم دردر بای بای"و باز دستهایی که داره بای بای می کنه و یک مامان ذوق مرگ که خودش رو کنترل می کنه نخوره پسرک رو!!! ...
22 دی 1394

داریم یکساله می شویم

  عزیز مادر دادیم یکسالمون میشه... این روز ها بسیار شیطونی می کنی.. هنوز از لباس پوشیدن متنفری.. هر بار که پوشک عوض می کنیم کلیییییی داستان داریم با هم و من مجبور میشم در نهایت دعوات کنم... اصلا یکجا بند نمیشی... زورت هم زیاد شده گمونم این ماه حسابی وزن گرفتی..چون من دیگه بسختی بغلت می کنم.. توی روروءک حسابی اینور و انور میری ولی هنوز از راه رفتن می ترسی.. دستت رو که می گیرم تقریبا می دوی ولی اصلا منو رها نمی کنی...دست دسی میکنی.. بوس می فرستی و موقع رفتن دست تکون میدی... تو حدف زدن تنبلی ولی...  دو سه تا کلمه نامفهوم می گی که من خیلی دوست دارم...دووتتت  نمی فهمم یعنی چی ولی خیلی قشنگ تلفظش می کنی.... حسابی شیرین شدی و دلبری...
17 دی 1394

ببعی میگه?

سلام گل پسر... 10 ماهت تمام شد.. حالا شما 4 تا دندون تییییز داری... میگم تیز چون دردش رو کشیدم ها..تقریبا روزی دو سه بار انچنان مامان رو گاز میگیری و از درد اشکم رو در میاری...دو تا دندون های بالایی خیلی سخت در اومدند برعکس پایینی ها که اصلا نفهمیدیم.. بالایی ها حسابی هم درشت هستند..مبارکت باشه نفسم خیلی درد کشیدی...دیگه غذا رو می خوای خودت بخوری و از من قبول نمی کنی... چند تا برنج میریزم رو میز و بقیه اش رو یواش یواش بهت می خورونم... ولی کلا خیلی خیلی کم غذایی... کوچولو موچولو می مونی ها..فردا پس فردا میبرمت دکتر..فکر کنم باز کم وزنی.. دیگه نمی دونم چه کنم.. زبل شدی اول با زبان می چشی و دوست نداشته باشی لب نمی زنی.مامانی خیلی غر غرو شدی.. ...
10 آذر 1394

9 ماه تمام

داشتم فکر می کردم کاش میشد ازت سوال کنم نه ماه زندگی زمینی چه حالی دارد... برای من این مدت مثل برق گذشت.. خوش نگذشت ولی خیلی سریع همه چیز در گذره... عزیز جانم شما با اون همه انرژی و شور زندگی زندگی ما رو هم حسابی رو دور تند انداختی... عکس های نوزادیت رو که نگاه می کنم متوجه روند سریع بزرگ شدنت میشم... راست می گفتند دوستان آی دلم برای در آغوش گرفتن تن سبک 3 کیلویی ات تنگ شده.......روز های سختی بود ولی دلم تنگ شده برایت.. چند روزی هست که توی روروئک مثل فشفشه طول و عرض اتاق ها رو طی می کنی و با صدای بلند ددد بابابابا مه مه مه می خونی... تقریبا اسباب خانه جمع شده.. فرش ها رو هم جمع کردم که راحت و بدون مانع به اطراف بری... شیطون شدی گل پسر...
7 آبان 1394

...

می خوام بنویسم ولی دست و دلم به حرفم گوش نمیده... زمان نچندان دوری اینجا خونه دلنوشته های من بود.. وقتی دلم شکسته بود.. وقتی شاد بودم.. وقتی دلگیر بودم.. وقتی غصه دار بودم.. خیلی وقتها می نوشتم و بلافاصله مرتب چک می کردم تا کلی پیام های دلگرم کننده از انسانهایی که هرگز ندیده بودمشون بخونم و حالم بهتر بشه.. گاهی دلم باز میشد از داشتن این همه دوست.. گاهی فقط فراموش می کردم ... یه جورایی اینجا محل فرار از دنیای واقعی بود برام.. دقت کردید داشتن فقط یک نفطه مشترک میتونه چقدر آدمها رو بهم نزدیک کنه?  بدون هیچ توقع آدمها همدیگر رو اینجا می خونن و با وجود پاکشون انسان ها همدیگر رو دوست دارند.. با غم همدیگر غم دار میشند.. با شادی کسی که هرگز ند...
6 مهر 1394

ما اومدیم

سلام سلام با کلی عکس اومدیم.. کم کاری این 6 ماه رو جبران کردم تا تونستم جدید ترین عکس هاتو اینجا گذاشتم..   عکس ها رو برید ادامه ببینید دوستان عزیز دلم این جدید ترین عکست هست که دیروز  موقع رفتن پارک ازت گرفتم.. اون دو تا دونه برنج هات هم معلومه.. این ها هم جدید ترین عکسهات که مال همین هفته های پیش هست که مهمون مامان بزرگ و پاپا جون بودیم     من عاشق  این عکستم پسرک شکموی من. غذا رو که بهت می دادم با قاشق غذا با دهان باز تا خود بشقاب تعقیب می کردی که یک وقت قاشق بعدی دیر نشه نفسم همیشه بخند.. همیشه خوب باش.. همیشه...
23 شهريور 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودکانه می باشد